رضا قلى خان ( هدايت )

47

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

مقام است دويم كاف تعليل كه بمعنى زيرا كه و براى اينكه بر سر جمله افتد برابر است كه اسميّه يا باشد فعليّه يا شرطيّه چنان كه در اين قول حكيم ؟ ؟ ؟ نثر اصل كارها تدبير است و اصل تدبير تقدير و تقدير به هيچ صورت خويش تدبير نيست و آن علويست و اين سفلى و در اين قول حزين شعر نقاب بكشا جمال بنما كه سوخت جانم درين تمنّا و در اين قول سعدى نثر بر عجز دشمن رحمت مكن كه اكر قادر شود بر تو نبخشايد سيّم كاف تشبيه كه بمعنى چنان كه و مانند آيد چنان كه در اين قول واعظ بريدن از جهان سرمايهء از زندكى باشد * كه افزون قيمت شمشير از برّندكى باشد و در اين قول وحيد كه بتعريف رنكرز كفته عيان از خم نيل آن عكس لب * كه فانوس نارنج در تيره شب چهارم كاف ترديد كه بجاى ياى ترديد افتد چنان كه در اين در نظر نيست مرا جز تو كسى در عالم * بر من اى شوخ ترا هم نظرى هست كه نيست پنجم كاف شرط كه مفيد معنى اكر بود چنان كه در اين قول سعدى نثر قحبه پير از نابكارى چه كند كه توبه نكند ششم كاف عطف كه بمعنى واو عطف ميان دو جمله آيد چنان كه در اين قول منه بدستم نيفتاد مال پدر * كه بعد از من افتد بدست پسر هفتم كاف مقوله كه بجاى لفظ كفت يا كفتند و مثلهما بر سر مقوله افتد چنان كه در اين قول نوعى يك روز صبا بوى كلى برد بيعقوب * بكريست كه اين نكهت پيراهن ما نيست و در اين قول عراقى بطواف كعبه رفتم بحرم رهم ندادند * كه برون در چه كردى كه درون خانه آئى و مناسب‌تر چنين باشد كه اين كاف را بيان مقوله قائل دانند و قبلش بحسب مقام لفظ كفت يا مانند آن را با واو عطف مقدّر كيرند و اللّه تعالى اعلم بحقيقة الحال هشتم كاف مفاجات كه مفيد معنى ناكاه بود چنان كه درين نثر آن‌كس بر كناره حوض نشسته بود كه تب بر وى غلبه كرد نهم كاف استفهام كه بنا بر استفهام ذى عقل بمعنى كدام را چنان كه در اين قول قتيل كه كفت آن نور چشم انس و جان را * كه آزارد دل ما بيكسان را و كاهى اين كاف در محلّ تحقير و انكسار مستعمل كشته بكاف تحقير موسوم كردد چنان كه در اين قول صيدى ما كه باشيم كه در بزم تو داخل باشيم دهم كاف نفى بمعنى نه چنان كه بلفظ كز در اين قول سعدى ببازى نكفت اين سخن بايزيد * كه از منكر ايمن‌ترم كز مريد يازدهم بمعنى كسى چنان كه در اين قول منه كرا جاودان بودن اميد نيست دوازدهم بمعنى بلكه چنان كه در اين نثر نه من در علم از او كمترم كه احدى همسر نمىتواند شد سيزدهم بمعنى هم و اين بر سر جزاى شرط واقع شود چنان كه در اين قول قتيل نظر بر من آن ماه صورت ندارد * كر آئينه كردم كه صورت ندارد چهاردهم بمعنى ازو اين بعد اسم تفصيل آيد چنان كه در اين قول سعدى نفس را وعده دادن بطعام آسانتر است كه بقّال را بدرم يعنى از وعده دادن بقّال بدرم ديكر مرو اين مقام تخصيص و حصر مستعمل كردد چنان كه در اين قول منه كه به حمد فرموده مر او را رسد كبريا و منى * كه ملكش قديم است و ذاتش غنى ديكر لفظ مى و اين اكر بر ماضى مطلق و امر مخاطب درآيد معنى هر دو را بزمانهء مستمرّ مقيّد سازد و چون بر مضارع داخل شود معنيش را مخصوص به زمان حال كند و تفصيلش در تقسيم دويّم معلوم خواهد شد ان شاء الله تعالى ديكر هرو اين بر اسم داخل شده افاده شمول و احاطه جنس افراد آن دهد چنان كه در اين قول جامى هر نقش عجب كه زير و بالا است * برهان وجود حق تعالى است و وقتىكه آن حرف بر لفظ چه و كجا و كدام و كه كه براى استفهام مقرّرند درآيد اينها را از معنى استفهام مجرّد ساخته بمعنى اسمى باقى دارد بدين وجه لفظ هرچه بمعنى هر چيز و هركجا بمعنى هرجا و هركدام و هركه بمعنى هركس استعمال يابد ديكر همى و اين هم اكر بر ماضى مطلق داخل كردد معنى آن را مقيد به زمان مستمر كرداند چنان كه در اين قول سعدى همى كريختم از مردمان بكوه و بدشت و هركاه بر مضارع درآيد معنيش را مخصوص بزمانه حال كند ليكن استعمالش بيشتر در نظم است چنان كه در اين قول رشيد وطواط كه بمدح ممدوح خود كفته من نكويم بابر مانندى * كه نكو نايد از خردمندى او همىبخشد و همى كريد * تو همىبخشى و همى خندى و اين لفظ بعضى جا بنا بر ضرورت از مدخول خود مؤخر آمده است چنان كه در اين قول سنائى نور زايد همى از چاه زنخدانش نه آب * دارد اين چه مكر از چشمه خورشيد رهى ديكر ازو اين جائى بر ابتداى مسافت چيزى دلالت كند چنان كه در اين قولين سير كردم از مكّه تا بصره * كرسنه بودم از شنبه تا جمعه و جائى براى بيان ما قبل آيد چنان كه درين نثر آن‌كس فراوان متاع از جواهر و پارچه با خود دارد همچنين در اين قول حزين ترا شد از دل سنكين من بتخانهء آذر و جائى بنا بر مجاوزت چنان كه در اين نثر بيرون آمدم از شهر و جائى متضمن معنى استعانت باشد چنان كه درين نثر